قصه ی گنجشک فراموش کار
یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
یه گنجشک کوچولو بود که همیشه فراموشکار بود.یه روز مامانش بهش گفت که پسرم برو توی این برگ یه کم از برکه آب برام بیار.گنجیشکه رفت،اما توی راه یه پروانه دید و دنبالش کرد و برگه هم از پاهاش جدا شد و یادش رفت برای مامانش اب بیاره.بعد یکدفعه یه قورباغه،پروانه رو خورد.گنجیشکه گفت:"ای وای از دست این قورباغه ،بهتره برگردم خونه پیش مامانم " که یادش افتادآب نیاورده و برگش هم گم شده.با خودش گفت: "باید یه برگ دیگه پیدا کنم". همون نزدیکی یه درخت دید و خواست یه برگ برداره که متوجه شد زیرش یه کرم قایم شده.سریع کرم رو خورد و گفت:"به به!چه خوشمزه بود.تشنه م شد،بهتره برم یه کم آب بخورم."
رفت لب برکه که آب بخوره که یادش افتاد مامانش الان دیگه خیلی تشنه ش شده و خیلی دلش سوخت.همون موقع یه برگ برداشت و برای مامانش هم آب برد و تصمیم گرفت که دیگه حواسش رو جمع کنه تا هیچ چیزی رو فراموش نکنه.
![]()
همون لحظه نوشت : ثنا جونم این قصه رو به درخواست خاله مهتاب که برای یکی از بچه های فامیل میخواست،گفته.فدای دختر قصه گوی خودم برم من
قصه ی بعدی رو هم در ادامه بخونید...
خرگوش کمرو و روباه پررو
یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.یه خرگوش بود که خیلی خجالتی و کمرو بود و یه روباه هم بود که خیلی پررو بود.
یه روز خرگوش داشت میرفت پیش بقیه ی حیوونا تا بازی کنه.بچه ها تا اونو دیدن گفتن:"نگاه کنید بازم خرگوش کمرو اومد،هر کسی میاد،خجالت میکشه بهش سلام کنه و میره و پشت سر این و اون قایم میشه و آبروی ما رو میبره.برای همین خرگوشه همیشه تنها بود.
وقتی هم روباهه می اومد تا بازی کنه بچه ها میگفتن:"نگاش کنید روباهه اومد،هر وقت ما رو میبینه مسخرمون میکنه و برای همین هیچ کدوم باهاش دوست نبودن واون هم تنها بود.
خرگوشه این ور حوض و روباهه هم اون ور حوض تنها نشسته بودن.که همدیگه رو دیدن.یه نگاهی بهم انداختن.
روباهه گفت:تو دیگه کی هستی؟" خرگوشه با خجالت گفت:اسمم خرگوشیه.روباهه گفت:چه گوشهای دراز و زشتی داری.میای با من دوست بشی؟
خرگوشه ناراحت شد و پیش خودش گفت:من نباید اجازه بدم که اون منو مسخره کنه.باید کمرو بودن رو کنار بذارم و به روباهه گفت:"اقا روباهه اگه میخوای با هم دوست بشیم نباید منو مسخره کنی.چون دوتا دوست همدیگه رو مسخره نمیکنن"
اونوقت روباهه هم پیش خودش فکر کرد که" راست میگه ها!من تا حالا چه کار اشتباهی میکردم.برای همین هیچ کس تا حالا با من دوست نشده.باید این رفتارم رو عوض کنم والا این خرگوشه هم با من دوست نمیشه!" و ازش معذرت خوای کرد و دوتاشون با هم دوست شدن.هم خرگوشه و هم روباهه به این نتیجه رسیدن که اخلاقهای بدشون رو کناربذارن تا بتونن دوستان زیادی پیدا کنن.



قصه ی گنجشک فراموش کار
